1. اين چند روز که نبودم کلی ايرانگردی کردم. اول از همه از جنگل "حيران" در مرز ايران و آذربايجان در مسير آستارا به اردبيل بگم که به نظر من قشنگترين جاده ايرانه. جاده در دل کوههايی پوشيده از جنگل به پيش ميره در حاليکه قسمتهايی از جاده رو مه پوشانده منظره ای فوق العاده ايجاد ميکنه. در سرتاسر مسير شايد کمتر از چند روستا وجود داشته باشه و در طول جاده خبری از رستورانهای حال به هم زن بين راه نيست. جنگل بکره، تو هستی و جنگل و شايد هم خدا. شهر اردبيل رو کامل نديدم با مردم هم زياد معاشرت نداشتم ولی در اون حدی که من ديدم آدمای خيلی خوبی بودن. شهر اردبيل رو مراتع و رودخونه های زيبا احاطه کردن. شايد بهترين هديه اين استان به من همون بکر بودن مراتع و رود و جنگل بود، چيزی که ديگه تو چالوس و نوشهر و ... پيدا نميشه. به نظر من اگه روزی گذرتون به "سرعين" افتاد وقتتون رو با آبگرم تلف نکنين که همون سونا و جکوزی خودمونه منتها از نوع غيربهداشتی، در عوض برين يک خيابون پايينتر و چند پرس کباب با گوشت گوسفندی بخورين که هم قيمتی نداره و هم چنين کبابی تو عمرتون نخوردين. بر عکس شهرهای مازندران که همه چيز چند برابر قيمت واقعی خودش فروخته ميشه در گيلان اردبيل همه چيز ارزونه، اينقدر ارزون که هوس مي کنين از هر جنس چند تايی بخرين و نگه دارين.
شهر فومن با کلوچه های خوشمزه رو از دست ندين و هرگز به "ماسوله" نرين. شهر ماسوله رو ده سال
پيش ديده بودم، ولی حالا اون شهر زيبا بخاطر سيل تقريبا نابود شده بود، نصف شهر ديگه نبود
و مناطقی هم به شيوه ای بازاری گونه، بازسازی شده بود. تنها چيزی که منو توی اون شهر
شاد کرد ديدن کتابفروشی قديمی شهر بود که کتابهای کمياب و ممنوع رو ميفروشه و منو ياد سفر ده
سال پيش انداخت.
2. تهران حالا شهر قابل زندگی شده، وقتی از خونه ميری بيرون ديگه صدای بوق ماشينها کمتر اذيتت ميکنه، ميتونی دماوند رو ببينی و کمی در پياده رو قدم بزنی بدون اينکه موتورسواری راهت رو سد کنه. کاش هميشه تهران اينقدر خلوت بود. به قول " دختر لر" : " تهرون تهرون که ميگن شهر قشنگيه ولی مردمونش بدن"
عکس از اينجا
1. دارم يه آهنگ باحال از "باب ديلن" گوش ميدم به اسم "I want u " ، واقعا همينجوريه که باب ميگه، بدجوری ميخوامت، آره عزيزم ميخوامت.
2. آخرين سکانس فيلم "آنی هال" شايد به يادماندنی ترين صحنه فيلم باشه.
خارجی، روز:
وودی آلن: وقتی به روابط زن ومرد فکر ميکنم، اون جوک قديمی يادم مياد. يک روز يه نفر ميره مطب روانپزشک به دکتر ميگه من يک برادر دارم که فکر ميکنه مرغه. دکتر بهش ميگه خوب چرا نمي بريش تيمارستان؟ طرف ميگه آخه به تخم مرغاش احتياج دارم. به نظر من روابط زن و مرد هم همينقدر ساده و احمقانه است. ما با هم زندگی ميکنيم چون به هم احتياج داريم.
1. ديروز فرودگاه امام بودم، تميز ساخته شده بود، امکاناتش هم بد نبود. بزرگترين مشکل فاصله فرودگاه تا شهر بود، اتوبان ها هم که مثل هميشه شلوغ بودن.
2. بخار آينه حموم رو با دست پاک کردم و به شونه هام نگاه کردم، حسابی ميسوزن، چند جای پوستم زخم شده، انگار که کسی بدنم رو چنگ زده باشه. به لگن پر از آب که کنار پام هستش نگاه ميکنم و به قورباغه اسباب بازی که روی آبه و از توی لپ لپ پيدا شده ، يادم مياد که زخما مال کشتی ديشبه. ديدن دمپايی کوچک و شامپو مخصوص بچه، تاب هل دادن، ماهی قرمز خريدن، قصه خوندن قبل از خواب، کولی دادن به کسی که دوسش داری، چرخ و فلک سوار شدن و شمشيربازی کردن، قشنگترين لحظات من تو اين چند روز بودن.
3. ديدن فيلم "رزمناو پوتمکين" رو اينجانب شيخ باشتين برای کليه علاقمندان سينما واجب کفايي اعلام میکنم.