1. … هنوز بخار شراب جلو خاطره و فکر او پرده تاريکی گسترده بود . افکارش همه در بخار لطيف شراب موج ميزد و ميجوشيد و در تمام هستی خود عشق سوزان و ديوانه واری برای خورشيد حس ميکرد. تشنه خورشيد بود. او احتياج به تن گرم، چشمهای گيرنده و اندام باريک خورشيد داشت. احتياج به روشنايی، به هوای آزاد و ساز داشت. مثل اينکه مستی او هنوز از سرش در نرفته بود…
اين داستان رو چند بار خوندم ولی هر دفعه هنر صادق. "سيمويه" به اميد "خورشيد" هزار سال صبر ميکنه و نشئه آخرين ديدار و شراب و اينکه همه چيز در يک لحظه، با شکوه تمام خاکستر ميشه.
2. مادر بزرگ هنوز نماز خوندنت يادمه ، يادمه اونشب که تا سحر خوابم نبرد و ديدم که از خواب بلند شدی و وضو گرفتی و چادر سفيدت رو سرت کردی و نماز خوندی. يادمه که چقدر دوسم داشتی، يادمه بهم ميگفتی " عليشاه، محمد عليشاه". لهجه قشنگت هنوز تو گوشمه، يادمه وقتی با کبريت بازی ميکردم چطور دعوام ميکردی شايد به خاطر اينکه هم اسمه شوهرت بودم اينقدر دوستم داشتی؟ الان بيشتر از ده ساله که از پيش من رفتی ولی باور کن هنوز تو چشای من زنده ای، وقتی يادت می افتم عشق تو به من که هنوز زنده است، چشام رو تر ميکنه.
3. اين پستم غمناک شد. بذارين يک جوک که امروز بغل دستيم سر کلاس الکترومغناطيس پيشرفته بهم گفت، براتون بگم. ميدونين ترکا به مگس چی ميگن؟
ميگن پرويز به خرمگس هم ميگن پرويز ترکه.
1. وای که چقدر تعطيلی خوبه و چقدر هم زود میگذره. برای من که تقريبا همه هفته، روزی دوازده ساعت، مشغول کار و درس هستم تعطيلی اونم از نوع ولادت و يا شهادت بهترين موهبت الهی است. چقدر ميشه تو يک روز تعطيل کار کرد، ميشه رفت پارک قدم زد يا مثلا بری تو جنگل و جوجه کباب به همراه آنفولانزای مرغی بخوری، يا بری استخر و تنی به آب بزنی يا بشينی چند تا از فيلمايی که نديدی ببينی, بشينی کتابی رو که دو ماهه خريدی، بخونی يا اصلا بگيری بخوابی. همه اينا خوبن ولی حيف که من مجبورم درسای ترم جديد رو بخونم.
2. الان از يکی از کانالهای ماهواره فيلم "روبان قرمز" داره پخش ميشه. ياد روزی افتادم که من و ناتان و عرفان و مهدی و رضا رفتيم سينما و با هم اين فيلم رو ديديم. از دوستای دبيرستان فقط من و ناتان هنوز ايرانيم. دلم براشون تنگ شده مخصوصا عرفان، اونايی که از ايران ميرن يک جور مرده برای اينوريا به حساب ميان، ديگه کمتر اميدی به ديدار دوباره هستش، قسمت ما هم جداييه. به قول "جمعه" فيلم روبان قرمز " ... روی مين به دنيا مياد، روی مين بزرگ ميشه، روی مين ازدواج ميکنه و روی مين ميميره" اميدوارم درست يادم مونده باشه.
3. رشته من يکجوری هستش که تو همه دنيا در اين زمينه معمولا تنها پروژه های نظامی تعريف ميشن و کمتر پروژه های مخابراتی. خوبيش اينه که چون امکان واردات اينجور محصولات از خارج وجود نداره، در حد کم تحقيقات هم انجام ميشه. اون فيلتری که گفتم يک فيلتر بالا گذر با فرکانس قطع يک گيگا هرتز هستش برای ساخت هم از ماکرواستريپ استفاده شد.
1. يک هفته ميشه که اينجا چيزی ننوشتم، خوب از کجا شروع کنم؟ اين هفته برام کلی شلوغ بود. از دوست قديمي, کسی که يک روزجزء عزيزترينام بود شايد هنوزم خاطرش هست، بگم که شنيدم ناراحتی خونی گرفته يا از اينکه, همکارم ديروز پدر شد يا فيلتری که ساخته بودم فوق العاده کار ميکنه. اين چند روز تعطيلی اتاقم رو مرتب کردم و رفتم استخر. توی سونای بخار احساس کردم نفسم در نمياده، آخه کلی وقت اون تو نشسته بودم. احساس جالبی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم.
امروز راننده تاکسی که باهاش به خونه برگشتم يک جوون معتاد بود، طرز حرکتاش و حرف زدنش داد میزد، آرامش جالبی داشت. مثل سگی شده بود که اينقدر از اين و اون لگد خورده ديگه از هيچ چيزی گزند نميبينه. اميد تو چشاش مرده بود بيشتر يک جسد بود تا آدم.
2. تصور کنين مرد کوچک سوار بر بمب اتم در حاليکه چفيشو دور سرش تکون ميده در حال فرود بر روی ايران منه، "دکتر استرنج لاو" هم معروف به "علی بيخيال" داره فکر ميکنه که چطور قويترها رو نجات بده.
3. اين نقاشی که پست قبلی گذاشتم رو خودم نکشيدم ، اين که معلوم بود، يه کار از "پيسارو" هستش که من پوسترش رو شش ماهه خريدم و هنوز وقت نکردم براش يک قاب بخرم.
با اجازه آقای سام شعر زيباشون رو اينجا گذاشتم اصلش رو اينجا گوش بدين بايد برم آلبومشو بخرم:
زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند:
ریخت ز چشم شاخه ها، خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ
ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد
توشه ای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی
روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد
در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی
باز به چشم خسته ام
زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز...
1. اول خط تاکسی وايسادم و يک تاکسی پر از مسافر هم جلوی پام وايساده و حرکت نميکنه، انگار منتظر چيزی هستش. اونورتر يک ماشين قديمی پارک کرده رانندش يک پيرمرده، ميرم جلوش و مقصدم رو ميگم ، ولی جواب منفی ميده. چند دقيقه بعد تاکسی که پر مسافره راه ميفته و پيرمرد از ماشين پياده ميشه و همون مقصد من رو داد ميزنه.
2. خوب به سلامتی رفتيم شورای امنيت ، انگار خوشی و راحتی حداقل هم به اين مردم نيومده، امروز شاخص بورس، چند روز ديگه هم نيازهای اوليه خودمون. تحريم هوشمند، کشف جديد برادران ينگه دنيا، کلی فکر کردن و رسيدن به تحريم هوشمند. خدا به ما رحم کنه، تحريم قبلی که غير هوشمند بود کلی فقيرمون کرد احتمالا با تحريم هوشمند ميشيم يه جايی مثل سومالی.
3. زنگ زدم به شهروز ميگم: يوزر و پسورد از فلان جا داری؟ ميگه: کی بهت گفته؟ ميگم خودش الان گفت. میخنديم و من پسورد رو که ميگه ماله يک دانشگاه تو چين هستش و دزدی، ازش میگيرم. جاتون خالی با اولين تست جواب میگيرم و چند تا مقاله میگيرم. تا اين چينيای چشم بادومی باشن وعليه ما رای ندن .