وعده گاه
Rendezvous



1. از رنجی خسته ام که از آن من نيست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نيست

با نامی زيسته ام که از آن من نيست
از دردی گريست ام که از آن من نيست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نيست
به مرگی جان می سپارم که از آن من نيست. (شاملو)

2. اينکه مردم رو يک مشت آدم نفهم فرض کنيم و خودمون رو از جايگاه انسانی کامل ببينيم به نظر من از چند منظر دچار مشکله. اول اينکه اين مردم نفهم شامل چه کسانی ميشه و شامل چه کسانی نميشه؟ اصلا مگه من و امثال شما نيستيم که مردم رو تشکيل ميديم. دوم اينکه با فرض نفهم بودن مردم، اصل دموکراسی زير سوال ميره، اين يعنی همان تفکر طرفداران پهلوی و برادران حزب اللهی. اصلا افرادی که مردم رو نفهم می پندارند از نظر من بويی از دموکراسی نبردن.
شايد بهتر باشه کمی توضيح بدم. تو انتخابات سال پيش به چشم ديدم که چطور تبليغات وسيع و نبود رسانه آزاد و کمی هم تقلب، ميتونه برای دموکراسی نيم بند ايران مهلک باشه و يک ميمون به رياست جمهوری مملکت برسه. اين اتفاق به نظر من تو هر مملکت ديگه که وسيله نقد اشخاص صاحب قدرت وجود نداشته باشه، ممکن بود رخ بده. به نظر شما اگه همين فردا تو آمريکا همه روزنامه ها رو ببندن و سايت¬های مستقل رو مسدود کنند و آقای بوش بياد به همه قول بده که من در عرض دو هفته جنگ عراق رو تموم ميکنم و بيکاری رو کم ميکنم و مذهب کاتوليک رو احيا ميکنم و ... برای دور سوم هم رييس جمهور نميشه؟
شايد اگه تسامح بيش از حد آقای خاتمی نبود الان اين ميمون هم رييس جمهور ما نبود. مردم ايران به جريان روشنفکری به گونه ای بسيار متمدنانه در غالب انتخابات اين نظام، فرصت کافی دادند که متاسفانه به باد رفت و شايد اين انتخاب مردم هم گونه ای انتقام از نوکيسه گان روشنفکر بود.


3. فيلم " يک تکه نان" رو دو هفته پيش ديدم ولی وقت نکردم چيزی ازش بنويسم. زيبايی اين فيلم برای من، فضا ، جريان سيال فيلم و بازی خوب "کيانيان" بود. کلا فيلم خوبی بود و ديدنش توصيه ميشه.


1 . الان که دارم اينو مينويسم مست بوی جوجه کبابم. درست خوندين، جوجه کباب. آخه نزديک خونمون عروسی گرفتن، شام هم مهمونا جوجه کباب می خورن. وای خدا منم جوجه کباب می خوام!!! من و شش تا بچه کوچولوووو اينجا گرسنه داريم بو می کشيم، به اين گربه های مامانی يک سيخ جوجه کباب بدين!!! گفتم که مست شدم.

2. امروز تو ايستگاه مترو يکی از همکلاسی های دوران دانشجويی رو تصادفی ديدم. ازدواج کرده ولی هنوز سربازی نرفته, از کار پرسيدم که گفت جايی مشغوله، ولی راضی نيست. به دوست ديگه زنگ ميزنم، تا ميگم که کار ميکنم، ميگه برای من هم يک کار پيدا کن. اين جمله ها رو خيلی شنيدم، شرايط خودم هم همينه. واقعيت اينه که با اين همه حجم تحصيلکرده در جامعه نميشه برای کارفرما ناز کرد، از طرفی چون کار صنعت داخل هم بيشتر از علمی بودن تجاری هستش و وارداتی، تقريبا هر فردی با هر پشتوانه علمی برای کسی که شريف هم درس خونده رقيب حساب ميشه. نتيجه اين ميشه که وقتی کاری پيدا کردی هر چند هم مزخرف، مشغول بشی و صدات درنياد و اينست اسلام ناب محمدی!!! تکتير

3. دارم يک آهنگ از "لئونارد کوهن" گوش ميدم به اسم " انتظار يک معجزه". جالبه همه تو اين دنيا منتظر معجزن، منم دارم فکر ميکنم يعنی ميشه الان اون همسايمه شماره 1، در خونمون رو بزنه و دو سيخ برای من جوجه آورده باشه؟ يعنی ميشه؟