وعده گاه
Rendezvous


1. جاتون خالي امروز رفتيم جنگل. بعد از سه سال همسايگي با اين جنگل و شايد هم صد دفعه پياده رفتن در دل اون، امروز تازه فهميدم كه كلي از جاهاي اين جنگل مصنوعي رو كه عمرش از چهل سال نميگذره رو نميشناختم. جاتون خالي يك جوجه مشت زديم تو رگ، بعد هم به روش خودم بلال درست كردم كه كلي چسبيد. بدمينتون هم در دل جنگلي در هواي مطبوع اين چند روز تهران حالي ميده. جاي "بامداد" خالي تا با هم يك دست، بدمينتون بزنيم سر چي؟

2. خدايا فردا روز كاري هيئت دولته، خدايا كاري كن كه فردا فكر جديدي به ذهن اين پسرك كوچك نرسد، خدايا به بندگان خود رحم كن! آمين يا رب العاالمين!!
فكر كنم سريالهاي تلويزيون رو من هم اثر كرده نه؟ واكسن نداره اين سريالها؟

3. وقتي ياد دندانهاي سفيد و رديفش مي‌افتم، اولين چيزي كه برام تداعي ميشه تصوير "مرگه". اين تصوير لعنتي سالهاست كه دست از سرم بر نميداره. اولين تصوير بر مي‌گرده به هذيانهاي دوره نوجواني. زمانيكه سر درد و تب ولم نمي‌كرد، سينوزيتهاي چركينم، بد كار دستم داده بود. وقتي مي‌خوابيدم اولين رويا، هميشه يك راهرو بود كه همه طرفش پر از استخوان بود. اين رويا تا چند سال از روح من دست برنداشت، هميشه با اولين تب به سراغم ميومد. حالا اما بعد از سالها دوباره سر و كلش پيدا شده، وقتي به صورتش نگاه مي‌كنم، اولين چيزي كه چشمم رو ميزنه، دندونهاي سفيد و رديفشه. وقتي لباش رو مي‌بوسم، لباش به نظرم زميني مياد. لبهاي معمولي، از يك آدم زميني مثل خودم كه محكومه به مرگ. وقتي بغلم مي‌كنه، اولين چيزي كه به نظرم مي‌ياد اينه كه رفتم تو بغل يك اسكلت . يك اسكلت كه يك پرده گوشت روش كشيدن، اسكلت گوشتي. دلم مي‌خواد اگه قراره بميرم، تابوتم همين اسكلت باشه، دلم مي‌خواد اگه قراره بميرم حداقل تنها نباشم، يك همدرد داشته باشم. همدردي كه مثل خودم از برق دندونهاي خودش بدش بياد و ترجيح بده در آغوش يك همدرد جان بده.

4.يك شاهكارمخصوصا ترك 6

تدريس


1. خيلي سخته كه اولين تجربه تدريس آدم در يك كلاس پر از مهندس با سابقه، در بزرگترين شركت مخابراتي كشور باشه. اول از همه با power point شروع كردن، بعد رفتم سراغ نرم‌افزار. كمي هول شده بودم اما كلا خوب بود، كلاس 2 ساعت تمام طول كشيد،از اونجايي كه از صبح جايي براي آب نوشدن پيدا نكرده بودم، آخر كلاس حسابي تشنه شدم. راستي اگه استاد وسط كلاس درس دستشوييش بگيره چي بايد بگه؟ مثلا من برم يك تلفن كوچيك بزنم الان ميام!
2. تقريبا يك ساله يك فيلم خوب نديدم كه بشه بهش هفته‌ها فكر كرد، نميدونم چرا؟ فيلم كم نديدم اما هيچكدوم بدلم نميشينه، آخرين فيلمي كه ديدم و واقعا بهش فكر كردم "رزمناو پوتمكين" بود. حالا چرا اينا رو گفتم، مي‌خواستم بگم كه فيلم "بنام پدر" و " كافه ستاره" رو ديدم كه هيچكدوم رو به هيچكي توصيه نميكنم البته دومي از هيچي بهتره، چند تا سكانس خوب داره.
3. خوب ديگه چي بنويسم كه اينجا بعد از هفته‌ها آپ شده باشه؟ مثلا اينكه امشب نوشتن پيشنهاد پروژه‌ام تموم شد؟ تو اين دو هفته دو بار رفتم كلكچال، يا يك تعليق دلچسب توي دل تاريك شب بالاي جنگل يا اينكه وقتي امروز سوار ماشين شدم بوي عطرش بمشام رسيد، تخيل ما آدما هم عجب قويه!!