وعده گاه
Rendezvous
يک بازی



به دعوت پسر شجاع منم وارد اين بازی ميشم:

1. از بچگی عاشق شخصيتهای منفی ولی باهوش داستانها و کارتونها بودم، از اينکه يک شخصيت باهوش اما بد شکست ميخورد بدم ميومده، الان هم از آدمهای خوب ولی احمق حالم بهم می خوره.

2. از ديدن خون حالم بد ميشه، چند سال پيش وقتی آزمايش خون ميدادم از نگاه کردن به خون خودم حالم بد شد، جوری که نزديک بود بيافتم روی زمين.

3. تا حالا چند ده بار عاشق شدم و فارغ شدم، اولين عشقم هم به هشت سالگی برميگرده، عاشق دختر بيست ساله ای بودم که واقعا زيبا بود.

4. بزرگترين آرزوم اينه که يک روز برم به يک ده حاشيه کوير، کمی زمين بخرم و کشاورزی کنم و البته نقاشی ، اين برنامه دوران بازنشستگيمه.

5. تا ده سالگی جزء شرترين شاگردای مدرسه بودم، از افتخارتم اينه که جلوی صف صبحگاه مدرسه چوب هم کف دستم زدن، اما از ده سالگی به بعد متحول شدم، خودم هم نميدونم چی شد که اينجوری شد.

خوب منم از اين 5 نفر دعوت ميکنم:
بامداد، رودی راوی، مريم، فيلم آنلاين(البته اگه اينجا رو ببينه) و آرمان اگه حاله آپ کردن داشته باشه.

آهنگ يک جدايی


1. يک مشت کتاب که دور خودم ريختم، کلی مقاله و نرم افزار وکوفت و زهرمار. يک کتاب GRE که تازه به من فهمونده انگليسی چيزکی هم نميدونم، پيشدستی خالی شده از شيرينی، ليوان چای خالی. کول ديسک از نوع pqi با کلی ديتای، ديوان حافظ، ديکشنری لانگمن.

با ما همسفر سو
در کوپه
برای ديدن آنهايی که دوستشان داريم
برای شنيدن دوباره آواهای از دوردست
برای ديدن تصاويری که
بازتاب روح نسل ماست
در قابی از خاطره
برای پرسه در رويای مشترک
و برای گپی و گفتگويی
خيابان انقلاب، بين وليعصر و حافظ، روبروی خيابان خارک

اينا همه اون چيزهايی اند که روی ميز کامپيوتر من ولو هستند.

2. روز قبل ازورود رييس جمهور دانشگاه شلوغ شد، روز بعد زير پل حافظ پر از پليس بود، يک ماشين پر از نيروی گارد ويژه، پارک بود. کارت دانشجويی همه چک می شد، وارد دانشگاه که ميشدی اولين چيزی که چشت رو ميزد جمع های چند نفره بسيجيان بود. روبروی آمفی تاتر مردی مسن با چند دختر چادری هماهنگی ای لازم رو انجام می داد. همونجا يک ماشين آتش نشانی و يک آمبولانس پارک بود. دو ماشين لندکروز با شيشه های مشکی هم بودند. ياد روزهای اول رياست جمهوری احمدینژاد افتادم که ميگفتن با پژو مدل صد سال پيش اينور اونور ميره، احتمالا داده بودتش تعميرگاه.
کلاس اول به موقع تشکيل شد، استاد از اول کلاس ناآرام بود می خواست چيزی بگه اما خوب خودشو کنترل کرد. وقتی درس تموم شد حرفشو زد و گفت که دانشگاه جای جنگ طلبان نيست.

هيچ ميدونستين "شاملو" يک خائن وطنفروش بود که با حافظ و سعدی و فردوسی دشمنی داشته. اول به دست بوسی شاه ميره بعد از انقلاب هم سوار موج انقلاب ميشه . اينا عقايد برادران بسيجی است که در نشريه دانشجويی دانشگاه اميرکبير دو روز پيش چاپ شد.

برف


1. امروز اولين برف زودهنگام شمال تهران رو سفيدپوش کرد. زمان جنگ ،وقتی چند سال بيشتر نداشتم، به خاطر دوری از موشک باران تهران به شيراز مهاجرت کرده بوديم. اون موقع يکی از بزرگترين آرزوهای کودکانه ام برف بازی کردن بود. امروز دوباره بعد از ديدن برف، خودم رو توی مه گم کردم و جای پای کلاغها روی برف رو پيدا کردم.

2. چند تا خبر ناراحت کننده از جدايی چند دوست از هم شنيدم. تصوری که ازشون داشتم زوج خوشبخت در آينده نزديک بود ولی خوب، نميدونم درباره اينکه يک دختر از بين دو پسر يکی رو انتخاب ميکنه و بعد از چند سال دوستی، از هم جدا ميشن، چی بايد گفت يا دوستی ديگه که از نزديک عاشق شدنشو ديدی و به صداقتش ايمان داشتی، بعد از يک سال زنگ ميزنی و ميگه که جدا شدن، اونم بعد از پنج سال ؟ شايد بايد بگی قسمت نبود، نه؟

3. به پيشنهاد پسر شجاع "زندگی در پيش رو" از "رومن گاری" رو خريدم و تا حالا که نصف کتاب رو خوندم از خريدم پشيمون نيستم.
راستی به کليسا خيابون کريم خان توجه کردين؟ جديدا تعميرش کردن، تميزتر از قبل شده، ترکيب گچبری سفيد با شيشه آبی رنگ، حس قشنگی به آدم ميده، کسی ميدونه اين کليسا چند سال قدمت داره؟