به دعوت پسر شجاع منم وارد اين بازی ميشم:
1. از بچگی عاشق شخصيتهای منفی ولی باهوش داستانها و کارتونها بودم، از اينکه يک شخصيت باهوش اما بد شکست ميخورد بدم ميومده، الان هم از آدمهای خوب ولی احمق حالم بهم می خوره.
2. از ديدن خون حالم بد ميشه، چند سال پيش وقتی آزمايش خون ميدادم از نگاه کردن به خون خودم حالم بد شد، جوری که نزديک بود بيافتم روی زمين.
3. تا حالا چند ده بار عاشق شدم و فارغ شدم، اولين عشقم هم به هشت سالگی برميگرده، عاشق دختر بيست ساله ای بودم که واقعا زيبا بود.
4. بزرگترين آرزوم اينه که يک روز برم به يک ده حاشيه کوير، کمی زمين بخرم و کشاورزی کنم و البته نقاشی ، اين برنامه دوران بازنشستگيمه.
5. تا ده سالگی جزء شرترين شاگردای مدرسه بودم، از افتخارتم اينه که جلوی صف صبحگاه مدرسه چوب هم کف دستم زدن، اما از ده سالگی به بعد متحول شدم، خودم هم نميدونم چی شد که اينجوری شد.
خوب منم از اين 5 نفر دعوت ميکنم:
بامداد، رودی راوی، مريم، فيلم آنلاين(البته اگه اينجا رو ببينه) و آرمان اگه حاله آپ کردن داشته باشه.
توسط متهم
از دعوت شما ممنونم متاسفانه من همین الان دیدم(راست میگفتی ولی بالاخره دیدم)