وعده گاه
Rendezvous
داستانهاي اهوازي


1. بالاخره امتحاناي اين ترم هم تموم شد، احساس بچه‌هاي دبستاني رو دارم كه از اومدن تابستون خوشحالن.

2. سال پيش اين موقع، شايد هم چند ماه زودتر بود كه براي كار به اهواز رفتم. اولين سفر من به جنوب و اولين تجربه كاري. بليط قطار درجه 1 اهواز داشتم ولي قطار از درجه 2 مشهد هم بدتر بود. وارد كوپه شدم و منتظر هم كوپه‌اي هاي عزيز. مرد ميانسالي كه حسابدار يك شركت در جنوب بود و نسبتا معقول، دو پسر چند سال كوچكتر از خودم كه يكي آدم حسابي و اون يكي به نظر معتاد ميمومد. مثل هميشه با سكوت شروع شد و بعد همه از خودشون گفتن، هر سه جنوبي بودن و من غريبه. پسر سياه چرده كه شبيه معتادا بود شروع به سيگار كشيدن كرد و بقيه هم كم كم شروع به سيگار كشيدن ، پيش خودم اهواز رو شهري پر دود تصور كردم، كم كم با هم گرم گرفتيم و مشغول ورق بازي شديم، صحبت به عشق كشيد و سه جنوبي شروع كردن از عشق داد سخن گفتن. براي هم شعر عاشقانه ميخوندن و اگه شعر رو بلد نبودن اونو مينوشن. داشتم شاخ در ميوردم، تا حالا براي هيچ كسي شعر عاشقانه نخوندم اگه هم خوندم اين بوده كه " از عشق تو من مرغم باور نداري قد قد".
براي خودش شبي بود، پسره كه به معتادا ميخورد برامون تعريف كرد كه عاشق دختري بوده و به همديگه هم رسيدنو و حالا كار بالا گرفته. نگو با هم رابطه داشتن و حالا نگران شكايت و اينجور چيزا بود. تا حالا كسي رو نديده بودم كه با دوست دخترش اينكارو بكنه و از جماعت اهوازي اينو هم ديديم. دو همشهري دلداريش مي‌دادن كه چون ازت بچه‌دار نشده نگران نباشه دخترك كاري نميتونه بكنه. آخر شب با هم فيلم ديديم و پسر گوشي منو گرفت و نيم ساعت با دوستش حرف زد. جالب بود، تو حرفاش چيزكي از عشق بود ولي بيشتر ترس. اهواز شهري خيلي گرم و كثيف. رود كارون اينقدر پهنا داره كه گذشتن از روي پل فلزي روي رود معادل بيست دقيقه پياده‌رويه. هوا در ارديبهشت اينقدر گرمه كه از ده صبح نميشه بيرون اومد و من تو اين دو ماه كار در اهواز اندازه چند سال قربت كشيدم. در كل شهر دو تا كتابفروشي خوب هم وجود نداره، مردم از ساعت هفت شب به بعد براي تفريح به خيابونا ميان و تفريحشون هم دنبال هم افتادن و بستني خوردنه. تو اين دو ماه اينقدر كه از وبا ميترسيدم فقط مرغ خوردم و آخر دو ماه از هر غذايي كه با مرغ درست مي‌شد، حالم بد مي‌شد. چاه نفت رو ميشه از ورودي شهر ديد، مثل بقيه شهرا اونجا هم يه جايي مثل جردن تهران داره كه البته همش دو تا پاساژ حسابي داره كه مثل خيابون سجاد مشهد جوانان پركار از صبح تا شب مشغول گل گشت زني هستن. جالبيش اينه كه هايدا اونجا هم شعبه داره كه البته يكبار اونجا غذا خوردم. در اين شهر گراني مطلق حكمفرماست، شهري از تهران گرانتر. چيزي كه هر مردي با چند روز گذر در اين شهر متوجه ميشه اينه كه خانوماي اين شهر همه بر عكس تصور از شمالي‌هاهم سفيدترند. تنهايي من در اين شهر از يك جهت خوب بود، چون در امتحان تافل كه آخر اين دو ماه دادم نمره خوبي گرفتم.

3 Comments:
Anonymous Anonymous said...
هوم... به‌خاطر سه خط آخر متن‌ات هم که شده واجب شد سفری به اهواز داشته باشم! 

توسط پسرشجاع

Anonymous Anonymous said...
قسمت اول رو با احساس یک بچه دبستانی شروع کردین اما تو قسمت دوم دیگه احساستون هیچ شباهتی به بچه های دبستانی نداشت 

توسط مریم

Anonymous Anonymous said...
safar naameie jaalebi bood mokhtasar o mofid :) 

توسط hiddensense