
1. دیشب دم در دیدمت، یک نگاه کافی بود، احساس کردم که داره گریه ام میگیره مثل یک بچه.
بهم گفتی که خیلی اذیت شدی تا از دستش خلاص بشی. نمیدونستم چی بگم شاید باید ازت تشکر میکردم اما من سوار ماشین شدم و رفتم و رفتم و با تمام قدرت پامو گذاشتم رو پدال و از ته دل خواستم که تصادف کنم. سرم هنوز نشئه بود و من داشتم صورت خونینم رو تصور میکردم. جقدر زیبا بود این تصویر تو لحظه. خوش به حال فروغ که اینجوری مرد، چرا من جرئتش رو ندارم؟
2. تصمیم خودم رو گرفتم دیگه عوض میشم میخوام خود خودمو بکشم از دست این پسر بچه خسته شدم، میخوام به قول صادق بشم یکی از "رجاله ها" مگه من چمه یعنی نمیتونم یکی از اونا باشم؟
"عشق چیست؟ برای همهٔ رجالهها یک هرزگی، یک ولنگاری موقتی است. عشق رجالهها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد. مثل: دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کردن. ولی عشق نسبت به او برای من چیز دیگر بود."